كاتالونيايي، ايتاليايي، وايسلندي پديد آمد. مثالي بياوريم، در زبان فرانسه چيزي به زيبايي منظومهٴ ايتاليايي يا كوپونه داتودي وجود نداشت. ولي اعتبار يك زبان تنها مربوط به زيبايي آن، يا حتي شاهكارهاي ادبياش نيست؛ بلكه بيشتر از اوضاع سياسي و اجتماعي آن ناشي ميشود. در آن هنگام، فرانسه مهمترين دولت مسيحي بود، و پاريس بزرگترين شهر آن؛ از اين رو، زبان فرانسه در خارج رايجتر ازهر زبان ديگري بود.
3. كاستيلي، پرتغالي و كاتالونيايي. در سايهٴ حمايت روشنفكرانهٴ شاهي بزرگ، يعني آلفونسوي دهم فرزانه مجموعهٴ مفصلي از آثار علمي و تاريخي به زبان كاستيلي در دسترس قرار گرفت. براي مدتي طولاني، هيچ زبان محلي اروپا از نظر آثار نجومي و احكام نجوم بدان اندازه غني نبود. شاه آلفونسو نهفقط دانشمند، بلكه شاعري بزرگ بود؛ ولي عجيب است كه اشعارش به زبان ديگري نوشته شده، يعني لهجهٴ گاليسيايي، كه به زبان پرتغالي نزديكتر از اسپانيايي است. از اين رو، آلفونسو در عين حال بنيانگذار نثر اسپانيايي و شعر پرتغالي بود. دينيش آزاده، شاه پرتغال، كوشيد براي كشورش همان كاري را بكند كه نيايش آلفونسو براي اسپانيا كرده بود، ولي در مقياسي خامتر.
سومين زبان مهم شبهجزيرهٴ اسپانيا، يعني كاتالونيايي، بر اثر نبوغ رامون لول به سطحي عالي ارتقا يافت؛ برخي از بزرگترين آثار او به زبان كاتالونيايي نوشته شد و اين درخور اهميت فراوان است. زيرا هيچ اثر اصيلي با يك چنين مزايا و اهميت به هيچ زبان محلي ديگر اروپا در دسترس نبود. مثلاً، كتاب تفكرات دربارهٴ خدا دايرةالمعارف عظيمي در باب الٰهيات عملي، و كتاب فرقهٴ شهسواران و آيين پاك داستانهاي ديني و دايرةالمعارف بزرگي است.
4. ايسلندي. برخي از شاهكارهاي نثر ايسلندي، يعني تاريخهاي استورلا ثوردارسُن مربوط بدين عصر است؛ مهمتر آن كه اين زبان در زمينهٴ آگاهي دستوري به سطحي والاتر از ساير زبانهاي محلي رسيد. اين امر را ميتوان ناشي از آن دانست كه زبانهاي رومي ــ يعني تنها رقيبانش ــ چنان به لاتيني نزديك بودند كه نيازي به دستور زبان احساس نميكردند. با اين حال، موضوع بسيار عجيب است. در كتاب سوم به آثار دستور زبان ايسلندي اشاره كردهام.
5. يوناني. راجر بيكن ضرورت معلومات يوناني را كاملاً دريافت، معلوماتي كه در آن هنگام، در قلمرو لاتيني سخت نادر و ضعيف بود. او به اظهار اين ضرورت اكتفا نكرد، بلكه كوشيد تا آن را برآورد. وي نخستين عالم لاتيني بود كه يك دستور زبان يوناني نوشت.
در اين اثنا، انسانگرايي بيزانسي با استمراري خاص مسير خود را طي ميكرد. مثلاً آثار ماكسيموس پلانودس را در نظر بگيريم. در آنها چندان چيز درخشاني نبود تا چراغ ادبيات يوناني را فروزان نگه دارد. ماكسيموس در ميان آثار متعدد دو رساله دربارهٴ دستور زبان نوشت.
معلوماتش در زبان لاتيني بدو آگاهي بيشتري دربارهٴ زبان خودش بخشيده بود.